دیشب رسیدیم خونه، خسته و کلافه بعد از پیاده شدن از دوتا هواپیما و یه قطار و چنتا تاکسی! آدم این موقع _خصوصا اگه سرماخورده باشه_دلش چی میخواد ؟ یه پتوی گرم و اگه حسش بود یه فنجون چای و سریعا لالا. اما گاز خونمون قطع بود و مرد خونه هر چه کرد نتونست وصلش کنه. هنوزم قطعه . صبحی اون رفت مامانشو ببینه و سوغاتیشو بده. منم رفتم زیر پتو و لباس نسبتا گرم پوشیدم و دور خودم شربتی و دستمال کاغذی و کنترل شبکه ی جم(!) و دفتر خاطره نویسی و این چیزا ریخته. به شدت نیاز به چای و حمام آب گرم دارم. و بعد تمیز کردن خونه که حسابی نیاز به نظافت داره... فعلا که شربت خواب آور خوردم تا زود خوابم ببره و این کلافگی و خستگی بره تو عالم ناهشیار.. هرچند وقتی بیداریت پر از آشفتگیه خوابتم دست کمی از بیداری نداره... به شدت نیاز دارم با استاد ش صحبت کنم... کاش تا یک هفته دیگه اوضاع خونه و مطب و حالم و زندگیم به سامان شده باشه..
برچسب: سرد شدن با,
نویسنده: یلدا هاشمی