چایی ای که صبح برایش دم کرده بودم را گرم میکنم.. چایی که گفته بود چرا برای خودت نریخته ای .. می ریزم توی ماگ کادوی تولدم که بچه ها از علاقه جات پروفایل وبلاگم فهمیده و برایم خریده بودند.. ماگم را میگذارم گوشه ی اوپن و مینشینم روی سرامیک های خنک کف آشپزخانه.. پسرها از قبل گوشه آشپزخانه منتظر نشسته اند.. میخزند کنار ظرف غذا..می نشینم کنارشان تا به هردوشان برسد.. به صدای ملچ مولوچ خوردنشان گوش جان میسپارم و مقداری هم با دست بله. از دیشب دارم فکر میکنم و قرار است امشب خبرشان کنم.اولین شغل عمرم است.اولین مسِولیت.بیشتر فرهنگی هنری ست تا اقتصادی و موقت هم هست.گف...
ادامه مطلب